داستان
داستان
شهریور 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
صفحات اصلی
صفحه اصلی

داستان

شعر

گفت و گو

یادداشت ها


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
خرده ، ریزه ها

 

 

                                                                شاید

انگار باد دریچه های پنجره را طوری به هم زده بود که شیشه هایش خرد کف حیات ام ریخت و صدای مرد خوابم بلند شد « انگار رعد وبرق شده »
گفتم « شیشه های پنجره تان ریخت کف حیاتم . باد بود. «

«بانو بیدار می شود » مرد خوابم گفت، منظورش زن خوابم بود.
انگار زیر لبی گفتم به جهنم .
انگارحوصله ی هیچکدامشان را نداشتم.
حتا وقتی زن خوابم موهای پریشانش را شکل شرجی ساخته بود و در لب هایش شهوت می‌جوشید .
گفت « اسم اصلی من ... «
گفتم « چه فرق می‌کند . مونا یا مریم . توفقط در خوابم هستی و من تورا عوض می‌کنم.«
انگار رنجید . گفتم به درک.
فردایش مرد خوابم آمد کتاب دردست راست و چمدانشان دست چپ . سرش را پایین انداخته بود و با نوک پا شن های کف حیات را گود می‌کرد. گفت «حیات شما دیگر خدشه دار شده ما باید برویم... «
انگار گفتم به جهنم که زن دست انداخت زیر بغل مردش و راه افتادند. مرد یکبار سرش را گرداند زن تند تر کردورفتند
انگار از همان روز کابوس آمد خوابم را اجاره کرد . با کابوس بهتر می‌سازم . انگار عمیق تر است...

 

 

 

                    

 کابوس
                    

کلافه ام کرده بود.

هی پشت سرهم می‌پرسید:« داری چی می نویسی؟»

دوست ندارم کسی توی نوشتنم سرک بکشد. عصبی می‌شوم.

فقط این هم نبود. هر روز خودش را شکلی درست می‌کرد. یک روز طناب می شد خودش را خِفت می کرد دور گلوم. یک روز آوار می‌شد رو سرم، آنقدر که زنده به گورم کند. یک روز می‌فرستادم توی تاریکی که خانواده ای از پشت هاشور برایم روضه می‌خواندند ضجه می زدند.

اوایل برایم جالب بود، حتا گاهی می‌ترسیدم،  اما مدتی بعد واقعن حوصله ام را سر برد. سعی کردم جای بعضی کارهایش را عوض کنم تا شاید دوباره جذاب شود، فایده نداشت. تا این که دیروز دم دمای صبح که از خستگی بی حال افتاده بود، دست و پاش را جمع کردم گذاشتم توی کارتن. لحظه ی آخری که می خواستم در کارتن را ببندم گفت:

« از حالا تو کابوس منی.»

درش را محکم بستم و به نشانی کسانی که دیروزم هستند پست کردم. می خواهم کمی استراحت کنم . حس می کنم سایه ی چیزی روی سینه ام سنگینی می کند.

 

 


روزمرگی


قرن مرگی ، سال مرگی ، ماه مرگی ، روزمرگی .

کابوس که برود روزمرگی می آید، یقه ی آدم را می چسبد. آدم ها شبیه هم می شوند، شکل ها  شبیه هم می شوند اصلن همه چیز شبیه همه چیز می شود.

زن همسایه می گوید:« من حوصله ندارم.»

مرد همسایه می گوید:«من هم.»

زن می گوید:« انگار یه چیزی راه نفسم رو گرفته.» [و یک لیوان آب می خورد.]

مرد می گوید: « منم همین طورم .» [و پکی به سیگارش می زند.]

زن : « کاش بریم بیرون قدم بزنیم.»

مرد: « کجا؟»

«نمی دونم. پارک خیابون.»

« همینطور خشک و خالی؟» [و سیگارش را خاموش می کند.]

« بهتر از این سوراخیه که.»

«تو دوست داری برو.»

« اصلن بیا بخوابیم.»

« حوصله ی جیر جیر تخت رو ندارم.»

« خودتو لوس نکن.» [ و دستش را دور گردن مرد حلقه می کند.]

«حسش نیست.» [و دست زن را انگار که شالگردنی باشد از دور گردنش باز می کند.]

[زن دور می شود تا در اتاق خواب ناپدید شود.] شاید آخر شب یواش برای دل خودش گریه کند.

صدای آتش زدن کبریت را می شنوم. تمام خانه بوی سیگار گرفته. می روم تا پنجره بالکن را بازکنم. آسمان شب خاکستری و کدر است. 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 1887


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها